تبليغاتX
حرفهایم با علی

حرفهایم با علی

امروز که در چهار باغ قدم می زدم مادری را دیدم که در شلوغی پیاده رو دست فرزندش را گرفته بود و با سرعت راه می رفت. بچه که سرعتش به مادر نمی رسید همراهش کشیده می شد و می دوید. به یاد آن سال افتادم که رفته بودیم مشهد. یادت هست؟اینرا برایت نگفته بودم .نزدیم اذان مغرب بود وتو که عجله داشتی مرا در بازار رضا می کشاندی به دنبالت. از بس خسته شده بودم یک لحظه دستم را از دستت رها کردم و آرام گرفتم. نفسم که تازه شد از سر بچگی مشغول تماشای مغازه ها شدم ،عطر فروشی،آبمیوه فروشی با آن ظرفهای بزرگ شربتهای رنگارنگ وخاکشیر با آن دانه های معلق در آب، دوره گرد تسبیح فروش با انواع تسبیح وانگشترهای عقیق، ادویه فروشی که بوی زعفرانش هنوز در دماغم است وخیلی مغازه دیگر. انگار از آن دوران دوست داشتم تماشا را، تماشای مکانها و مردم را. خودم هم نمی دانم چه چیزشان جالب است برایم، صورتشان، لباسشان، رفتارشان.هنوز هم این عادت را دارم . گاهی می روم چهارباغ ، روی یکی از صندلی های بلوار می نشینم و آمدو شد مردم را تماشا می کنم. دختری که با ترس یا ناز در کنار پسری راه می رود و زیر چشمی نگاهش می کند و همیشه لبخند بر لب دارد. بچه مدرسه ایها که به بهانه ای از مدرسه فرار کرده اند و برای خودشان، سر خوشانه قدم می زنند و گاهی هم همدیگر را سر کار می گذارند یا تازه عروس و دامادی که تنها یا با چند زن دیگر پشت ویترین مغازه های طلا فروشی یا پارچه فروشی مشغول انتخاب حلقه ازدواج یا پارچه های لباس عروس اند و خدا می داند که هر کدامشان به چه چیزها فکر می کنند، دختر به سرویس طلای عروس فلان فامیل دور و نزدیک یا مدل لباس مناسب مهمانی پس از عروسی شاید و پسر به قیمتها یا خلاص شدن از این وضع و رفتن به زیر یک سقف و نان و پنیری با آرامش خوردن و کنار هم خوابیدن وشاید هم بوسه ای...

نمی دانم چرا آن روز اصلا متوجه نشدی که من دستت را رها کردم، از تر س خدا بود که باید میرفتی برایش نماز می خواندی یا شاید هم دلت برای بابا تنگ شده بود که حوصله گشتن در بازار را نداشت و آنروز تنهایت گذاشته بود وقرار شده بود ربع ساعت مانده به اذان مغرب ، سر میدان آب ببینیش  و با هم برویم حرم. بعد از نماز هم قرار گذاشته بودیم برویم کوه سنگی ، همانجا که بابا دیزی هایش را خیلی دوست داشت و هر بار که می رفتیم مشهد، حتما سری می زد به آنجا.  

مغازه ها نیم ساعتی سر گرمم کردند. بعد ترس از تنهائی شروع شد. انگار تازه نبودت را احساس کردم. پی کسی می گشتم که دستش را بگیرم یا دستم را بگیرد. دست آدم بزرگها را که نمی شد گرفت آخر گفته بودی نباید با غریبه ها حرف بزنم پس گشتم دنبال کسی مثل  خودم. دختری سه چهار ساله مثل خودم سر گردان بود. چشمان کشیده ترکمانی داشت و موهای مشکی بلند بافته شده که از دو طرف سرش آویزان بود. رفتم جلو و دستش را گرفتم و اسمش را پرسیدم. جواب نداد! گفتم: تو هم مادرت را گم کرده ای؟به چشمانم خیره بود و باز هم جواب نداد! پرسیدم: زبان نداری؟ جواب نداد! من هم خسته شدم و دیگر چیزی نپرسیدم. وجودش کافی بود برایم.همین طور دست در دست هم یک سا عتی در بازار گشتیم. حسابی که خسته و گرسنه شدم باز به یاد تو افتادم و بابا.

بر روی سکوی مغازه ای نشستیم . دختر چشم ترکمانی که او هم خسته شده بود به من تکیه کرد و پس از چند دقیقه خوابش برد. سرش را بر روی زانویم گذاشتم. حسابی ترسیده بودم و می خواستم گریه کنم  اما نمی شد. آخر دختر چشم ترکمانی خواب بود و اگر بیدار می شد و گریه مرا می دید گریه اش می گرفت. تازه من از او بزرگتر بودم و باید از او مراقبت می کردم.

نیم ساعتی که گذشت رهگذری با عبائی بر دوش و تسبیحی در دست کنارمان ایستاد و پرسید که چرا آنجا نشسته ایم؟ گفتم :مادرم را گم کرده ام . پرسید که این دختر خواهرت است؟ گفتم :نه. دختر را بغل کرد و همانطور که خواب بود برد. هیچ وقت نفهمیدم او که بود اما دیگر می توانستم گریه کنم و گریه هم کردم. انگار اثر بخش هم بود و چند دقیقه بعد تو و بابا آشفته سر رسیدید. تو مرا در آغوش گرفتی، بوسیدی و اشکهایم را پاک کردی.

نمی دانم به نمازت رسیده بودی یا نه، اما به دیزی که رسیدیم. با اینکه خیلی بچه بودم و از آن دوران چیزهای زیادی را فراموش کرده ام این ماجرا را نمی توانم فراموش کنم. بعضی شبها در خواب دو چشم کشیده ترکمانی می بینم که به من خیره شده است و از خواب که می پرم یاد آن سال که رفته بودیم مشهد می افتم. یادت هست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

موهبتی ست سبکبال و شاد قدم زدن و نشخوار خاطرات پسین در شهری که ساکنانش از آن بیزارند.ایکاش بودی تا شاید این شادی را قسمت می کردم.یادت هست اما.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

دیشب مادرم در مراسم هفتم پدرم ماجرای خیانتی را برایم تعریف کرد که میوه اش من بودم .

 

بعد از ظهر یک روزپاییزی با مساعدت آفتابی نیمه گرم درکافه ای که هنوز میزو صندلی اش را از کنار خیابان خیابان جمع نکرده نشسته است وقهوه ای تلخ را با کمی شکر هم میزند.یک هفته پس از فوت پدرش مجبور به این سفر کاری به پاریس شده بود و از دیروز در چندین جلسه شرکت کرده بود.او همیشه دوست داشت که در یکی از این کافه هابنشیند،قهوه بنوشد،سیگار بکشدو مردم را تماشا کندو امروز این آرزو بر آورده شده بود.احمد یکی از مدیران ارشد یک شرکت بازرگانی است و بنا به ماهیت حرفه ای باید مرتب در سفر باشد اما این سفر برایش فرق داشت چون به فرانسه آمده بود.این برایش خوشایند بوداز طرفی ترک مادرش یک هفته پس از فوت پدرش او را می آزرد.در حالی که که جرعه ای از قهوه اش را می نوشید به پدر و مادرش فکر می کرد. به این که چقدر رابطه شان صمیمی بود،به نگاه های محبت آمیز پدر و دزدیدن همیشگی ی نگاه مادر.ما درش زنی بلند قد با پوستی سفید و چشمانی گیرا بوذ.همچون قالیچه کرمان در میان سالی برتر از جوانی می نمود.وقتی پدر در جمع می بوسیدش  از شرم سرخ می شد.

به یاد نامه ای افتاد که مادر وقت خدا حافظی به او داده بود.کیفش را باز کرد و در جستجوی نامه بود که گارسونی که سفارش میز کناری را آورده بود به میرش خوردوفنجان قهوه را بر لباسش ریخت.دست پاچه شروع به معذرت خواهی کردو کمک کرد تا لباسش را تمیز کند.لکه ای قهوه ای بر پیراهن سفیدش افتاد.

نامه را باز کرد:

احمدجان:

آنچه درزیر برایت می آورم رازی است که سالیان درازی در سینه نگاه داشتم و دیگر توان پنهان کردنش را ندارم.ماجرا به سی و پنج سال پیش برمی گردد.زمستان بود.پدرت که در اداره مالیات کار می کرد و بدین جهت به ماموریت های طولانی فرستاده می شد راهی سفر بود. یک سال از ازدواجمان می گذشت و این سفرها تاثیر خوبی بر من نداشت به خصوص که در این شهر تنها بودم و پدرت نیز به جز یک دوست صمیمی کسی را اینجا نداشت.آن دوست،حبیب بود.بیچاره زنش تازه مرده بود.جوانمرگ شد.بهار بود که سپیده مرد.شب قبل از سفر پدرت حبیب خانه ما بود.مرگ سپیده کمرش را شکست.گاهی متوجه نگاه هایش به من و پدرت می شدم.پدرت موقع خداحافظی مرا به حبیب سپرد.

صبح شنبه پس از بدرقه پدرت ،به مدرسه رفتم.معلم بودم.چند روزی گذشت و گه گاه حبیب به من سر می زد.پنج شنبه تماس گرفت و گفت که شب برویم بیرون.قبول کردم.رفتیم سینما و بعد از آن شام خوردیم.دیر وقت بود که به خانه رسیدیم.تعارف کردم که شب بماند و او پذیرفت.خسته بودم.موقع شب به خیر در فکر بودو در خودش فرو رفته بود.به رختخواب رفتم اما خوابم نبرد.یک ساعتی در رختخواب قلت میزدم اما فایده نداشت.به آشپزخانه رفتم که لیوانی آب بنوشم دیدم حبیب هم بیدار است.در تاریکی نشسته بود و سیگار می کشید.

چرا مادر برایش نامه نوشته بودآنها که مرتب همدیگر را می دیدند.این چه رازی ست که برای گفتنش نیاز به نامه هست؟

چراغ را روشن کردم.نورش چشمانش را آزرد.به نور که عادت کردمرا در مقابلش دید با لباس خواب.بلند شد. به طرفم آمد.در آغوشم کشید.من هم ممانعتی نکردم.انگار سحر  شده بودم.بدون هیچ کلامی همبستر شدیم وتنها تنمان با هم سخن گفتند.حاصل آن همبستری تو بودی. پدرت از شنیدن خبر بچه دار شدن ماموریتش را نیمه رها کردو از آن روز زجر من آغاز شد.حبیب طاقت نیاورد و سه سال پس از تولد تو خودکشی کرد.من هم هیچگاه نتوانستم به چشمان پدرت نگاه کنم.امروز که چشمانش بسته است ...

بدنش یخ کرده بود.احساس سرما می کرد.یعنی من فرزند پدرم نبوده ام؟من حاصل خیانت مادر به پدرم هستم؟اما آنها که عاشق هم بودند.

سیگار که تمام شذ آتش آن دستش را سوزاندو از شوک درش آورد.برای التیام سوزش انگشتش را در دهانش کرد.سرش را که بلند کرد نگاهش به لبخند زنی افتاد که بر میز کناری نشسته بود و او را تماشا می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

یکسال گذشت .هرروزیکسال می گذرد گاهی هم دوسال،سه سال،...

 به هر حال از آن شبی که مستی کار دستم داد و گهگاهی راهم را به این گوشه تنهایی در ملا عام کشاند یکسال می گذرد.

در آن شب تنها بودم که امشب نیستم .

در آن شب باران برایم رحمت بود که برایش ذوق می کردم اما امشب با دیدن دانه های لطیف باران باید عذای کارگاه را بگیرم.

دلم برای تنهائیم تنگ شده است.

من اینجا بس دلم تنگ است...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

دیگه حتی خودکشی هم سخت شده.

اولین  بار یه دختر ازم قول گرفت خودمو نکشم.

دومین بار یه بسر تلخ ترین حقیقتو بهم گفت و این کارو برام غیر ممکن کرد.

"تو نسبت به اطرافیانت مسوولی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 4:50 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

اواخر ابان بود و عصرگرفته یک روز پاییزی .ابرهای تیره اسمان را پوشانده بود،گو اینکه اسمان سر باریدن داشت.سارا از صبح اندوهگین بود.او دختر شادابی بود وکمترروزهایی اینچنین داشت.

خسته و کوفته به خانه رسید.در را که باز کرد نامه ای از لای در افتاد.بی تفاوت نامه را بر داشت و  روی میز نهار خوری پرت کرد.به اشپزخانه رفت.دوعددقرص ارام بخش را با لیوانی اب بلعید.مانتویش را در اوردو به گوشه ای انداخت.از کیفش پاکت سیگار و فندک را در اورد.سیگاری روشن کرد.نامه را از روی میز برداشت و به سوی شومینه رفت.لرز داشت.در کاناپه کنار شومینه فرو رفت.تازه چشمش به فرستنده   نامه افتاد.از طرف ارام بود.اما انها که تمام دیشب را با هم بودندپس این نا مه برای چه بود. نامه را باز کرد

 

عزیزم سارا

من امروز می میرم.دیشب خیلی سعی کردم ماجرا را برایت تعریف کنم اما دلم نیامد اخرین تجربه ی اغوش گرمت را به چنین کلامی با لایم.همزادی داشته ام. دیروز به وجودش پی بردم.با من و در درون من زندگی می کرده است.

دیروزدکتر گفت که مبتلا به سرطان بیضه ام ودر مرحله پیشرفته هم می باشد.اگرچه ممکن است بتوان چندین سال منتظرماند تا نوبت فرا رسد اما می دانی که یگر از انتظار خسته ام.

   یادت هست همیشه میگفتی تو مرا کفن می کنی؟پیش بینیت درست از اب در نیامد.فردامرا خواهی دید،ارام، در ارامش...

صدای زنگ در سا را را از خلسه ای که فرورفته بود بیرون کشید اما توان بلند شدن و باز کردن در رانداشت.ضعف وجودش را فرا گرفته بود.

کانا په غرق خون بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

پسر در حیاط خانه شان سیگار می کشید که چشمش به باغچه کوچکشان افتاد. دومین ماه پاییز بود و پدر تازه شاخه های درخت انجیر را که امسال پر بارنیز بود کوتاه کرده بود تا نور به شمعدانی های زیر آن برسد به امید گلهای بهاری و میگفت:حالا میبینی که چگونه غرق گل خواهند شد.

در میان شمعدانی ها بوته ای متفاوت وجود داشت که نظر پسر را به خود جلب کرد پیاز گل مریمی بود که چندین سال پیش دختر به او داده بود.آنرا از دستفروشی کنار خیابان خریده بود و به پسر داده بود به رسم یادگارو رفته بود. یکی دو سالی پسر به یاد دختر و به امید بوییدن آن گل خوشبو از آن مراقبت کرد اما چون اثری از گل نیافت بوته را نیز فراموش کرد، حتی یکبار هم آنرا دور انداخت بود اما پدر با همان پشتکار مثال زدنی آنرا در باغچه کاشته بود. آن پیاز هم هرسال سبز می شد اما گلی به بار نمی آورد

پسر می اندیشید که بایددیگر سیگار نکشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

هنوز دریوزه گر هورای تماشا گرانیم . لطفا کلاهتان را بردارید.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 


دلدار که گفتا به تو ام دل نگران است
گو می رسم اکنون به سلامت نگران باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط علیرضا   |