تبليغاتX
حرفهایم با علی

حرفهایم با علی

هیچ

تنها پولی که احیانن ممکن است به واقع خوشبختی بیاورد همان «پنی » است که در سوال خودمانی انگلیسی ها مصرف می شود :A penny for your thoughts «یک پنی می دهم که بدانم چه فکر می کنی ».اگر طرف قبول کند آدم ممکن است با چیزهای عجیب و غریب روبرو شود . وانگهی یک «پنی » سرمایه گذاری محتاطانه ای است . خطر ورشکستگی و خانه خرابی ندارد . اغلب اوقات کسی که از او می پرسند :« چه فکر می کنی؟» جواب می دهند : «هیچ ». و مشکل ترین چیزی که می شود حدس زد چیست همین « هیچ » است .

                                                                         داستان کوتاه : بد نیستیم ،شما چطورید؟

                                                                                                کلود روا، نویسنده فرانسوی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

وداع

رفت اما بر می گرده، عباسو میگم.و ما باز هم با هم روزگار خواهیم گذراندشاید تا قبل از ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

توکل

یه روز کسی تصمیم گرفت برا من و امروز من تصمیم می گیرم برای دیگری. به قول قدیمیا کار دنیاس دیگه.اما چارش چیه کسی که تو یه اتاق تاریک با یه سیاه پوست تنها میشه؟  

اما از وقتی به قول علی "دونی " شدی!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

سفرنامه

خسته كه باشي و از اول صبح مثل سگ دويده باشي پي راست و ريس كردن كارهايت براي يك روز مرخصي كه بروي سفر، شب كه سوار اتوبوس مي شوي ،  به در ترمينال نرسيده ، خوابي . اگر خيلي معرفت داشته باشي آنقدر بيدار مي ماني تا دوستي كه آمده بدرقه ات دستي تكان دهد از بيرون اتوبوس براي توئي كه پرده را كنار زده اي و ا گربخواهد برايت سنگ تمام بگذارد ليواني آب بپاشد به رسم گذشتگان كه روشني بوده است و يعني سفرت بي خطر . اما به قم كه برسي و اتوبوس نگه دارد براي نماز و استراحت شايد هم بيدار شوي و سيگاري بكشي و چاي نباتي هم بخوري . ولي چاي و سيگار اصلا مانع خوا بت نمي شود و باز يكسره مي خوابي تا تهران . صبح هم هوا روشن شده است كه در ترمينال پياده مي شوي و احساس مي كني هنوز هم خسته اي ، ‌اما سوز اواخر پائيز كه به صورت بخورد خواب از سرت مي پرد . سيگار كه نداشته باشي يكراست به دكه ترمينال مي روي و نه ! قبلش سري به توالت ميزني و خود را براي عاشقي آماده مي كني ، آخر با مثانه پر هيچ چيز حال نمي دهد . بعد به دكه مي روي و سيگار مي خري ، يك پاكت هم نه ، چند نخ كافيست ، و يكي را هم همان جا روشن مي كني . موبايلت را كه در آوري تا ساعت را ببيني خيل عظيم پيامهاي كوتاه است كه آمده اند و تو در خواب دوشين ، همه هم از... ساعت 7 هم كه باشد ربع ساعتي طول مي كشد تا از آر‍‍ژانتين برسي به ونك . بايد بروي  اول گاندي سوار تاكسي شوي و اگر شانس بياوري ودرآن سرما زياد معطل نشوي محشر است . از هفت و ربع هم تا هفت و نيم كه زمان قرارت است بايد راه بروي تا يخ نزني . اگر هم خوش شانس باشي يا شايد هم بد شانس دوستي يا آشنائي را ببيني كه مي رود سر كار و با خنده اي بر لب جوياي حالت شود كه چطور وسط هفته به تهران آمده اي و كسي را خبري نه. بالاخره هم اگر آنقدر جذابيت داشته باشي كه بيقرارش كرده باشد تنها با ربع ساعت تاخير سر قرار حاضر مي شود و پس از خوش و بشي مختصر مي رسيد به دومين ركن عالم هستي ، يعني شكم . در ضلع جنوبي ميدان ونك رستوراني هست كه صبحها حليم بوقلمون مي پزد . حليم  هم سيرت مي كند ، هم گرم و هم مي شود با كلاس خوردش نه مثل كله پاچه كه بايد به روش نياكان خورد و بعد هم آروغي محض هضم بهترش  . شكمت هم كه سير شد و چاي را هم خوردي ، نوبت سيگار است كه بايد با ترس و لرز كشيد ،‌خب  بالاخره ‌خانمها  حساسند . سيگارت كه تمام شود اما تازه يادت مي آيد كه آمده اي به قصدي ، قلبت رقيق مي شود و احساساتت در قليان . به خود كه بيائي دستش در دستت است و مشغول رژه در برابر برادران نيروي انتظامي مستقر در ضلع شمالي ميدان كه در آن وقت صبح - كه آفتاب تازه دارد دست نوازش مي  كشد بر سر و روي پير و جوان ، بي دريغ - شلوغ است و سرزنده . و تو دلت مي خوا هد گوشه اي آفتابگير در همان شلوغي پيدا كني و تا ظهر ولو شوي .

اما نمي شود ،‌ آخر براي كار ديگري آمده اي . پس منتظر مي مانيد سر خيابان وليعصر تا مسلماني برساندتان به تجريش . وليعصر هم كه مثل هميشه خدا شلوغ باشد نيم ساعتي در راهيد . تجريش هم كه پياده شويد بايد برويد به مغازه هاي ضلع جنوبي طرف امامزاده كه توشه اي فراهم آوريد و تا عصر گرسنه نمانيد . بعد هم سوار ميني بوسهاي دركه كه در ضلع شمالي ميدان نگه داشته اند شويد اگر بختيار باشيد نيم ساعتي منتظر مي مانيد تا ميني بوس پر شود از چند پير مرد ، پير زن يا دو تا دو تا جوان مثل خودتان كه در جستجوي هواي پاك يا گوشه اي دنج در زير درختي يا لب جوئي در اين سرماي پائيزي راهي كوه شده اند . سرما را هم شايد بشود با گرماي درون جبران كرد .

خب ، در راه هم بالاخره بايد چيزي گفت . وقتي كسي را براي اولين بار مي بيني اگر تو دهن گرمي نداشته باشي و كمي هم خجالتي باشي مي شود نور علي نور . ولي چشمت كه به برگهاي زرد درختان كوچه باغهاي در بند بيفتد يا به نهري كه باريكه آبي در آن جاري است يخ زبانت باز مي شود و كلمه است كه خودش مي آيد ،‌ مثل همان برگهاي قرمز و زرد پائيزي كه ريخته اند زير پاي رهگذران و به يادشان مي اندازد اولين پائيز آشنائيشان را ، غم نان اگر بگذارد .

به مقصد هم كه برسيد دست در دست هم بايد يكي دو ساعتي راه برويد . اول هم قسمت متمدن را طي كنيد كه هنوز بوي شهر مي دهد . از يكي دو تا كوچه باريك هم رد مي شويد ، تو بگو كوچه قهر و آشتي و مي رسيد به اول جاده كوه . پل روي نهر آب را كه رد كنيد بايد از جاده ي كوه بالا برويد و دستهايتان را كه به هم چسبيده اند انگار ، پاندول وار حركت دهيد كه يعني زمان در گذر است اما شما را خيالي ، نه . هر جا هم كه نفست گرفت و خواستي خجالتش را نكشي ، دستي به كوله ات مي بري و دوربينت را كه در آوري هم نفسي تازه كرده اي و هم ثبت كرده اي شانزدهم آذر ماه هشتاد و هفت دركه را ، تك درختي بر لبه پرتگاهي مه آلودكه ديواره مقابلش به سختي پيدا است و دختري سرخ و سفيد ، چون خون و برفي كه هنوز نباريده است و سرخي آسمان نويد بخش بارشش .

كافه هاي بين راه هم تك و توك باز ند در اين فصل و كسب و كارشان كساد . ساعت يازده هم كه بشود آنقدر بالا رفته ايد كه گوشه اي دنج پيدا كنيد در پناه سنگي ، ايمن از سوز آذر ماه كوه . زير اندازت را كه در آوري و پهن كني و كنار هم بنشينيد ، چسبيده به هم ، بازه به بازو ، صورتت را كه بچرخاني و نگاهت كه در نگاهش قفل شود ، رسالت نگاه پايان مي پذيرد و ....

فارغ كه شوي به فكر سرما مي افتي و فراهم كردن آتش . اطراف را كه بگردي و چند تكه چوب پيدا كني آتشي روشن كرده اي و بطري آب را هم كنارش گذاشته اي تا آبي جوش بياوري و هوس چاي را بر آورده كني . خب ، يكي دو ساعتي را هم كه خلوت كرده باشيد و نخواهيد در موردش حرفي به ميان آيد ، ساعت شده است دو بعد از ظهر . توشه تان هم كه تمام شده باشد و آتش هم سرد ،‌ عرصه بر عشق تنگ و زمان بازگشت به شهر . يك ساعتي هم كه راه برويد رسيده ايد به رستوران يا كلبه اي و تا به اولين ركن حيات سر و ساماني دهيد و آ بي هم به سر و صورتتان بزنيد تا در آن سرما لذت نشستن كنار بخاري نفتي را دو چندان كند ، دو دست املت هم آماده شده است با نان داغ . پس از غذا هم چائي را كه بخوري و سيگاري روشن كني آماده رفتن شده اي . آسمان گرگ و ميش است كه مي رسيد پا ئين .تا ماشيني پيدا كنيد كه برساندتان ميدان تجريش ، كمي هم لرزيده ايد و اصلا متوجه سرخي آسمان نشده ايد . اما به تجريش كه برسيد بالاخره پرده از راز آسمان فرو مي افتد و پيامد سرخيش آشكار . به يكي از كافه هاي وليعصر كه پناه ببريد يك ساعتي از برف و سرما در امانيد ، موقتا . در همان كافه هم اگر دوباره نگاهتان در هم قفل شود و رسالت نگاه پايان پذيرد ، به خود كه بيائيد شده ايد مركز توجه ديگراني كه شايد خود هم چنين هوسي مي پرورند اما تنها در سر ، نه در كافه شلوغ كنار خيابان وليعصر .

خب ، بالاخره بارش برف كه تمام شود ، از كافه كه خارج شويد و برسيد به ميدان ونك ، وقت خدا حا فظي است . منتظر مي ماني تا سوار تاكسي شود و برايش دستي هم تكان مي دهي و مطمئن مي شوي كه رفته است ، هميشه بايد مطمئن شد . تا از ميدان بگذري و بروي اول گاندي ، سيگاري كه روشن كني مجبوري نصفه خا موشش كني كه تاكسي را از دست ندهي . به ترمينال هم كه برسي ساعت هفت ، يك راست به باجه سير و سفر مي روي و بليطي مي خري براي اولين سرويسشان به اصفهان كه هفت و نيم راه مي ا فتد . به توالت كه بروي و سبك شوي ، بعد هم در رستوران ترمينال ساندويچي سق بزني مي شود هفت و بيست و پنج دقيقه . آخرين نخ سيگارت را هم كه بكشي ، شده است هفت و نيم . سوار اتوبوس هم كه بشوي اگر خسته باشي به در ترمينال نرسيده ،‌ خوابي . و نمي فهمي كه موبايلت زنگ زده تا كسي از آن سر خط بگويد هنوز نرفته دلش برايت تنگ شده است.             

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

با پاي سر

ديشب گفت اگه صورتتو عمل كني مي توني با سر بيائي خونمون!!!!!!!!!

خوب من كه ميخام با پا برم پس بي خيال عمل

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

خاطره

امروز نامه هاي دوستي رو خوندم كه زماني خيلس بهش احساس نزديكي كي كردم و الام نه ديگه.انگار نزديكي بيش از حد بينمون فاصله انداخته تا جائي كه شايد الان غريبه ايم با هم . پس ياد باد آن روزگاران ياد باد....

راستي يكي ديگه از دوستان هم راهي فرنگ شده به جستجوي ....نمي دونم چي اما مطمئنم يه چيزي هست ،يه چيز خوب .اگرچه رفتنش دردآور بود چون اين اواخر كمتر قدر لحظات با هم بودن رو دونستيم و اگرچه حتي در لحظه آخر هم فقط سرخي چشمان مرطوب و نه خيس همراهمان بود كه ما ديگر مرد شده ايم و ابر چشمانمان خشك گرديده اما  

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

انتخاب

ساعت 12 شب است 5شنبه و آقای ذکاوت دو ساعتی است در رختخوابش دراز کشیده ، منتظر پیغامی ازفرشته خانم و اگر چه سعی می کند خود را به کتابی که امروز عصر خریده است مشغول کند در تمام این مدت فقط دو صفحه از آنرا خوانده و هیچ چیز هم از آن نفهمیده است.عاقبت صفحه سبز رنگ تلفن همراهش روشن می شود و این پیغام بر آن ظاهر می گردد:                                                 No space for new message

آقای ذکاوت به قسمت Inbox می رود تا پیغامی را پاک کند و جائی برای پیغام جدید باز کند.

 

- گلنار20/07/85 :الهی من قربون اون دلت برم.علی کلی غیرتی شد آیا؟!

عصر جمعه بعد از چهار ساعت کلاس ، آقای ذکاوت کنار استخرروبروی دانشکده با فواره های باز که دورتادورش دانشجویان به شکرانه آفتاب پائیزی بر محوطه چمن کاری دراز کشیده اند و در گروههای دونفری و سه نفری و گاهی هم بیشتر گپ می زنند تنها نشسته است . کارین ، همکلاسی سوئدیش را از دور می بیند . تنها نیست . دستی تکان می دهد و می گذرد. قطرات آب فواره ها که به سطح آب برمی گردند با آن دوایر منظم متحدالمرکزشان ، به یاد شیرین می اندازندش که هر وقت کاغذ و قلمی دم دستش بود شروع می کرد به کشیدن خطوطی که معلوم نبود چه می شوند یا اصلا قرار است چیزی بشوند یا نه . پیغا می برایش می فرستد:همه میدونن که عاشقی کار دله...

 

-         راحيل 15/08/85:علی کوچولوی دور از دیارمون چطوره؟حالش بهتر شده؟الآن داره چیکار می کنه؟میدونه یکی اینجا به یادشه؟

عصر شنبه آقای ذکاوت بر تختش دراز کشیده است و رنگهای زرد و قرمزو نارنجی درختهای جنگل روبروی اتاقش را از پنجره تماشا می کند . سیاوش مي گويد که فکرش را نکن . یا خودش می آید یا نامه اش . غافل از اینکه خیلی وقت است خبرش آمده است . در این حین  پیغامی از راحيل می رسد . نگاه آقای ذکاوت از پنجره به گوشه ی اتاق می تابد وذهنش در تلاش برای تعبیر این پیغام از دوستی به دوستی ، که نیست اما آقای ذکاوت ياد گرفته است که برای حفظ آرامش ،آدم باید گاهی سر خودش کلاه بگذارد، حتی اگر شده برعکس.

 

- عباس 30/09/85:اینم فال شب یلدا واسه تو که بدونی همیشه با مائی:

همای اوج سعادت به دام ما افتد                        اگرترا گذری بر مقام ما افتد

به سلامتی رفیق که...

یکشنبه شب در محل اجتماعات ایرانیان زیر ساختمان SKF یکی شله زرد پخته است ، یکی انار دان کرده است،چندتائی سالاد الویه آماده کرده اند و همه چند قوطی آبجو یا نوشیدنی قوی تری همراه آورده اند و سرمای آغاز زمستان را با گرمای رقص و مشروب جبران کرده اند . کنار بار ، دختری با خالی نشسته بر سينه اش و موهای مشکی بافته شده که همنشين خال سياه شده اند ، تنها نشسته است و با قوطی آبجویش بازی می کند . چند تایی پسر هم سرگرم گفتگو هستند کنار بار ، اما بقیه در اتاق مجاور مشغول رقصند ، دخترها با هم و پسرها با هم و تنها امیر و دوستش ، یگانه ، جفتند. آقای ذکاوت کنار بار ایستاده است و با یخهای داخل لیوان ککتل پرتقالش بازی می کند . سرش را که بلند می کند متوجه نگاه دختر مو مشکی می شود . لیوانش را تا مقابل چشمانش بالا می آورد ، لبخندی می زند و جرعه ای می نوشد . دختر هم با حرکتی مشابه ، عملش را پاسخ می دهد . نگاه آقای ذکاوت به پنجره می پیچد و سعی می کند بارانی را تشخیص دهد که در تاریکی بلندترین شب سال گم شده است . لیوانش که خالی می شود کوله اش را باز می کند ، حافظش را در می آورد و مکان جشن را برای گرفتن فال برای گلچهره ترک می کند . همین که فالش را برایش می فرستد فال خودش هم می رسد از دوستی که همیشه در خوشیها یادش کرده است.

 

- گلچهره20/11/85:

خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است

پیمانه ای بخواه وصراحی بیار هم

 

نگاه آقای ذکاوت براي دقايقي  به گوشه ی اتاق ثابت می ماند . دستش طرف چپ  سینه اش می رود و پلک هایش بر هم فشار می آورند . با اینکه سیگار برایش مضر است یکی روشن می کند وبا چند پک محکم آنرا به نصف می رساند.

 

- علی25/01/86:سلام داش علی،چطوری؟اوضاع چطوره؟دلتنگتیم رفیق.اینترنتم نداشتم که بهت میل...!

 

آقای ذکاوت ساعت 1بعد از ظهر کلاس دارد و ساعت 12 به سختی خانه را ترک کر ده است .زمین سفید است و هوا سرد . به اتوبوس نمی رسد و مجبور می شود 15 دقیقه در ایستگاه منتظر اتوبوس بعدی بماند.سیگاری روشن می کند و آنرا تا نیمه می کشد و نیمه ی دیگر را می گذارد در پاکتش برای بعد .    اتو بوس که می رسد و سوارمی شود گرما ی محیط کم کم بدنش را گرم می کند که پیغامی از علی می رسد . گرمای لفظ "داش علی" حتی از گرمای اتوبوس هم برایش مطبوع تر است.

 

- احمد 12/03/86:دلم خیلی برای اون روزائی که ساعتها می تونستم باهات حرف بزنم تنگ شده ، علی احساس می کنم خودمو نمی تونم پیدا کنم ، دلم می خاد تنهای تنها باشم.

 

و پیغام بعدی...

.

.

و پیغام بعدی...

.

.

آقای ذکاوت به آینه ی قدی روبروی تختش که نگاه می کند می بیند که چشمانش  سرخ شده است و سعی می کند چیزهای دیگر را نبیند . می خواهد بخوابدو با کلاه هم که نمی شود خوابید . صداي ا‍ذان را كه ازپنجره مي شنود به ساعتی که بر دیوار سمت راستش آویزان است نگاه می کند . ساعت از 4 گذشته است . چراغ را خاموش می کند و تا صبح در رختخوابش نمی خوابد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

چشمهایش

امروز که در چهار باغ قدم می زدم مادری را دیدم که در شلوغی پیاده رو دست فرزندش را گرفته بود و با سرعت راه می رفت. بچه که سرعتش به مادر نمی رسید همراهش کشیده می شد و می دوید. به یاد آن سال افتادم که رفته بودیم مشهد. یادت هست؟اینرا برایت نگفته بودم .نزدیم اذان مغرب بود وتو که عجله داشتی مرا در بازار رضا می کشاندی به دنبالت. از بس خسته شده بودم یک لحظه دستم را از دستت رها کردم و آرام گرفتم. نفسم که تازه شد از سر بچگی مشغول تماشای مغازه ها شدم ،عطر فروشی،آبمیوه فروشی با آن ظرفهای بزرگ شربتهای رنگارنگ وخاکشیر با آن دانه های معلق در آب، دوره گرد تسبیح فروش با انواع تسبیح وانگشترهای عقیق، ادویه فروشی که بوی زعفرانش هنوز در دماغم است وخیلی مغازه دیگر. انگار از آن دوران دوست داشتم تماشا را، تماشای مکانها و مردم را. خودم هم نمی دانم چه چیزشان جالب است برایم، صورتشان، لباسشان، رفتارشان.هنوز هم این عادت را دارم . گاهی می روم چهارباغ ، روی یکی از صندلی های بلوار می نشینم و آمدو شد مردم را تماشا می کنم. دختری که با ترس یا ناز در کنار پسری راه می رود و زیر چشمی نگاهش می کند و همیشه لبخند بر لب دارد. بچه مدرسه ایها که به بهانه ای از مدرسه فرار کرده اند و برای خودشان، سر خوشانه قدم می زنند و گاهی هم همدیگر را سر کار می گذارند یا تازه عروس و دامادی که تنها یا با چند زن دیگر پشت ویترین مغازه های طلا فروشی یا پارچه فروشی مشغول انتخاب حلقه ازدواج یا پارچه های لباس عروس اند و خدا می داند که هر کدامشان به چه چیزها فکر می کنند، دختر به سرویس طلای عروس فلان فامیل دور و نزدیک یا مدل لباس مناسب مهمانی پس از عروسی شاید و پسر به قیمتها یا خلاص شدن از این وضع و رفتن به زیر یک سقف و نان و پنیری با آرامش خوردن و کنار هم خوابیدن وشاید هم بوسه ای...

نمی دانم چرا آن روز اصلا متوجه نشدی که من دستت را رها کردم، از تر س خدا بود که باید میرفتی برایش نماز می خواندی یا شاید هم دلت برای بابا تنگ شده بود که حوصله گشتن در بازار را نداشت و آنروز تنهایت گذاشته بود وقرار شده بود ربع ساعت مانده به اذان مغرب ، سر میدان آب ببینیش  و با هم برویم حرم. بعد از نماز هم قرار گذاشته بودیم برویم کوه سنگی ، همانجا که بابا دیزی هایش را خیلی دوست داشت و هر بار که می رفتیم مشهد، حتما سری می زد به آنجا.  

مغازه ها نیم ساعتی سر گرمم کردند. بعد ترس از تنهائی شروع شد. انگار تازه نبودت را احساس کردم. پی کسی می گشتم که دستش را بگیرم یا دستم را بگیرد. دست آدم بزرگها را که نمی شد گرفت آخر گفته بودی نباید با غریبه ها حرف بزنم پس گشتم دنبال کسی مثل  خودم. دختری سه چهار ساله مثل خودم سر گردان بود. چشمان کشیده ترکمانی داشت و موهای مشکی بلند بافته شده که از دو طرف سرش آویزان بود. رفتم جلو و دستش را گرفتم و اسمش را پرسیدم. جواب نداد! گفتم: تو هم مادرت را گم کرده ای؟به چشمانم خیره بود و باز هم جواب نداد! پرسیدم: زبان نداری؟ جواب نداد! من هم خسته شدم و دیگر چیزی نپرسیدم. وجودش کافی بود برایم.همین طور دست در دست هم یک سا عتی در بازار گشتیم. حسابی که خسته و گرسنه شدم باز به یاد تو افتادم و بابا.

بر روی سکوی مغازه ای نشستیم . دختر چشم ترکمانی که او هم خسته شده بود به من تکیه کرد و پس از چند دقیقه خوابش برد. سرش را بر روی زانویم گذاشتم. حسابی ترسیده بودم و می خواستم گریه کنم  اما نمی شد. آخر دختر چشم ترکمانی خواب بود و اگر بیدار می شد و گریه مرا می دید گریه اش می گرفت. تازه من از او بزرگتر بودم و باید از او مراقبت می کردم.

نیم ساعتی که گذشت رهگذری با عبائی بر دوش و تسبیحی در دست کنارمان ایستاد و پرسید که چرا آنجا نشسته ایم؟ گفتم :مادرم را گم کرده ام . پرسید که این دختر خواهرت است؟ گفتم :نه. دختر را بغل کرد و همانطور که خواب بود برد. هیچ وقت نفهمیدم او که بود اما دیگر می توانستم گریه کنم و گریه هم کردم. انگار اثر بخش هم بود و چند دقیقه بعد تو و بابا آشفته سر رسیدید. تو مرا در آغوش گرفتی، بوسیدی و اشکهایم را پاک کردی.

نمی دانم به نمازت رسیده بودی یا نه، اما به دیزی که رسیدیم. با اینکه خیلی بچه بودم و از آن دوران چیزهای زیادی را فراموش کرده ام این ماجرا را نمی توانم فراموش کنم. بعضی شبها در خواب دو چشم کشیده ترکمانی می بینم که به من خیره شده است و از خواب که می پرم یاد آن سال که رفته بودیم مشهد می افتم. یادت هست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط علیرضا   | 

دیدار

موهبتی ست سبکبال و شاد قدم زدن و نشخوار خاطرات پسین در شهری که ساکنانش از آن بیزارند.ایکاش بودی تا شاید این شادی را قسمت می کردم.یادت هست اما.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط علیرضا   | 

نامه

دیشب مادرم در مراسم هفتم پدرم ماجرای خیانتی را برایم تعریف کرد که میوه اش من بودم .

 

بعد از ظهر یک روزپاییزی با مساعدت آفتابی نیمه گرم درکافه ای که هنوز میزو صندلی اش را از کنار خیابان خیابان جمع نکرده نشسته است وقهوه ای تلخ را با کمی شکر هم میزند.یک هفته پس از فوت پدرش مجبور به این سفر کاری به پاریس شده بود و از دیروز در چندین جلسه شرکت کرده بود.او همیشه دوست داشت که در یکی از این کافه هابنشیند،قهوه بنوشد،سیگار بکشدو مردم را تماشا کندو امروز این آرزو بر آورده شده بود.احمد یکی از مدیران ارشد یک شرکت بازرگانی است و بنا به ماهیت حرفه ای باید مرتب در سفر باشد اما این سفر برایش فرق داشت چون به فرانسه آمده بود.این برایش خوشایند بوداز طرفی ترک مادرش یک هفته پس از فوت پدرش او را می آزرد.در حالی که که جرعه ای از قهوه اش را می نوشید به پدر و مادرش فکر می کرد. به این که چقدر رابطه شان صمیمی بود،به نگاه های محبت آمیز پدر و دزدیدن همیشگی ی نگاه مادر.ما درش زنی بلند قد با پوستی سفید و چشمانی گیرا بوذ.همچون قالیچه کرمان در میان سالی برتر از جوانی می نمود.وقتی پدر در جمع می بوسیدش  از شرم سرخ می شد.

به یاد نامه ای افتاد که مادر وقت خدا حافظی به او داده بود.کیفش را باز کرد و در جستجوی نامه بود که گارسونی که سفارش میز کناری را آورده بود به میرش خوردوفنجان قهوه را بر لباسش ریخت.دست پاچه شروع به معذرت خواهی کردو کمک کرد تا لباسش را تمیز کند.لکه ای قهوه ای بر پیراهن سفیدش افتاد.

نامه را باز کرد:

احمدجان:

آنچه درزیر برایت می آورم رازی است که سالیان درازی در سینه نگاه داشتم و دیگر توان پنهان کردنش را ندارم.ماجرا به سی و پنج سال پیش برمی گردد.زمستان بود.پدرت که در اداره مالیات کار می کرد و بدین جهت به ماموریت های طولانی فرستاده می شد راهی سفر بود. یک سال از ازدواجمان می گذشت و این سفرها تاثیر خوبی بر من نداشت به خصوص که در این شهر تنها بودم و پدرت نیز به جز یک دوست صمیمی کسی را اینجا نداشت.آن دوست،حبیب بود.بیچاره زنش تازه مرده بود.جوانمرگ شد.بهار بود که سپیده مرد.شب قبل از سفر پدرت حبیب خانه ما بود.مرگ سپیده کمرش را شکست.گاهی متوجه نگاه هایش به من و پدرت می شدم.پدرت موقع خداحافظی مرا به حبیب سپرد.

صبح شنبه پس از بدرقه پدرت ،به مدرسه رفتم.معلم بودم.چند روزی گذشت و گه گاه حبیب به من سر می زد.پنج شنبه تماس گرفت و گفت که شب برویم بیرون.قبول کردم.رفتیم سینما و بعد از آن شام خوردیم.دیر وقت بود که به خانه رسیدیم.تعارف کردم که شب بماند و او پذیرفت.خسته بودم.موقع شب به خیر در فکر بودو در خودش فرو رفته بود.به رختخواب رفتم اما خوابم نبرد.یک ساعتی در رختخواب قلت میزدم اما فایده نداشت.به آشپزخانه رفتم که لیوانی آب بنوشم دیدم حبیب هم بیدار است.در تاریکی نشسته بود و سیگار می کشید.

چرا مادر برایش نامه نوشته بودآنها که مرتب همدیگر را می دیدند.این چه رازی ست که برای گفتنش نیاز به نامه هست؟

چراغ را روشن کردم.نورش چشمانش را آزرد.به نور که عادت کردمرا در مقابلش دید با لباس خواب.بلند شد. به طرفم آمد.در آغوشم کشید.من هم ممانعتی نکردم.انگار سحر  شده بودم.بدون هیچ کلامی همبستر شدیم وتنها تنمان با هم سخن گفتند.حاصل آن همبستری تو بودی. پدرت از شنیدن خبر بچه دار شدن ماموریتش را نیمه رها کردو از آن روز زجر من آغاز شد.حبیب طاقت نیاورد و سه سال پس از تولد تو خودکشی کرد.من هم هیچگاه نتوانستم به چشمان پدرت نگاه کنم.امروز که چشمانش بسته است ...

بدنش یخ کرده بود.احساس سرما می کرد.یعنی من فرزند پدرم نبوده ام؟من حاصل خیانت مادر به پدرم هستم؟اما آنها که عاشق هم بودند.

سیگار که تمام شذ آتش آن دستش را سوزاندو از شوک درش آورد.برای التیام سوزش انگشتش را در دهانش کرد.سرش را که بلند کرد نگاهش به لبخند زنی افتاد که بر میز کناری نشسته بود و او را تماشا می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط علیرضا   |