ساعت 12 شب است 5شنبه و آقای ذکاوت دو ساعتی است در رختخوابش دراز کشیده ، منتظر پیغامی ازفرشته خانم و اگر چه سعی می کند خود را به کتابی که امروز عصر خریده است مشغول کند در تمام این مدت فقط دو صفحه از آنرا خوانده و هیچ چیز هم از آن نفهمیده است.عاقبت صفحه سبز رنگ تلفن همراهش روشن می شود و این پیغام بر آن ظاهر می گردد: No space for new message
آقای ذکاوت به قسمت Inbox می رود تا پیغامی را پاک کند و جائی برای پیغام جدید باز کند.
- گلنار20/07/85 :الهی من قربون اون دلت برم.علی کلی غیرتی شد آیا؟!
عصر جمعه بعد از چهار ساعت کلاس ، آقای ذکاوت کنار استخرروبروی دانشکده با فواره های باز که دورتادورش دانشجویان به شکرانه آفتاب پائیزی بر محوطه چمن کاری دراز کشیده اند و در گروههای دونفری و سه نفری و گاهی هم بیشتر گپ می زنند تنها نشسته است . کارین ، همکلاسی سوئدیش را از دور می بیند . تنها نیست . دستی تکان می دهد و می گذرد. قطرات آب فواره ها که به سطح آب برمی گردند با آن دوایر منظم متحدالمرکزشان ، به یاد شیرین می اندازندش که هر وقت کاغذ و قلمی دم دستش بود شروع می کرد به کشیدن خطوطی که معلوم نبود چه می شوند یا اصلا قرار است چیزی بشوند یا نه . پیغا می برایش می فرستد:همه میدونن که عاشقی کار دله...
- راحيل 15/08/85:علی کوچولوی دور از دیارمون چطوره؟حالش بهتر شده؟الآن داره چیکار می کنه؟میدونه یکی اینجا به یادشه؟
عصر شنبه آقای ذکاوت بر تختش دراز کشیده است و رنگهای زرد و قرمزو نارنجی درختهای جنگل روبروی اتاقش را از پنجره تماشا می کند . سیاوش مي گويد که فکرش را نکن . یا خودش می آید یا نامه اش . غافل از اینکه خیلی وقت است خبرش آمده است . در این حین پیغامی از راحيل می رسد . نگاه آقای ذکاوت از پنجره به گوشه ی اتاق می تابد وذهنش در تلاش برای تعبیر این پیغام از دوستی به دوستی ، که نیست اما آقای ذکاوت ياد گرفته است که برای حفظ آرامش ،آدم باید گاهی سر خودش کلاه بگذارد، حتی اگر شده برعکس.
- عباس 30/09/85:اینم فال شب یلدا واسه تو که بدونی همیشه با مائی:
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگرترا گذری بر مقام ما افتد
به سلامتی رفیق که...
یکشنبه شب در محل اجتماعات ایرانیان زیر ساختمان SKF یکی شله زرد پخته است ، یکی انار دان کرده است،چندتائی سالاد الویه آماده کرده اند و همه چند قوطی آبجو یا نوشیدنی قوی تری همراه آورده اند و سرمای آغاز زمستان را با گرمای رقص و مشروب جبران کرده اند . کنار بار ، دختری با خالی نشسته بر سينه اش و موهای مشکی بافته شده که همنشين خال سياه شده اند ، تنها نشسته است و با قوطی آبجویش بازی می کند . چند تایی پسر هم سرگرم گفتگو هستند کنار بار ، اما بقیه در اتاق مجاور مشغول رقصند ، دخترها با هم و پسرها با هم و تنها امیر و دوستش ، یگانه ، جفتند. آقای ذکاوت کنار بار ایستاده است و با یخهای داخل لیوان ککتل پرتقالش بازی می کند . سرش را که بلند می کند متوجه نگاه دختر مو مشکی می شود . لیوانش را تا مقابل چشمانش بالا می آورد ، لبخندی می زند و جرعه ای می نوشد . دختر هم با حرکتی مشابه ، عملش را پاسخ می دهد . نگاه آقای ذکاوت به پنجره می پیچد و سعی می کند بارانی را تشخیص دهد که در تاریکی بلندترین شب سال گم شده است . لیوانش که خالی می شود کوله اش را باز می کند ، حافظش را در می آورد و مکان جشن را برای گرفتن فال برای گلچهره ترک می کند . همین که فالش را برایش می فرستد فال خودش هم می رسد از دوستی که همیشه در خوشیها یادش کرده است.
- گلچهره20/11/85:
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است
پیمانه ای بخواه وصراحی بیار هم
نگاه آقای ذکاوت براي دقايقي به گوشه ی اتاق ثابت می ماند . دستش طرف چپ سینه اش می رود و پلک هایش بر هم فشار می آورند . با اینکه سیگار برایش مضر است یکی روشن می کند وبا چند پک محکم آنرا به نصف می رساند.
- علی25/01/86:سلام داش علی،چطوری؟اوضاع چطوره؟دلتنگتیم رفیق.اینترنتم نداشتم که بهت میل...!
آقای ذکاوت ساعت 1بعد از ظهر کلاس دارد و ساعت 12 به سختی خانه را ترک کر ده است .زمین سفید است و هوا سرد . به اتوبوس نمی رسد و مجبور می شود 15 دقیقه در ایستگاه منتظر اتوبوس بعدی بماند.سیگاری روشن می کند و آنرا تا نیمه می کشد و نیمه ی دیگر را می گذارد در پاکتش برای بعد . اتو بوس که می رسد و سوارمی شود گرما ی محیط کم کم بدنش را گرم می کند که پیغامی از علی می رسد . گرمای لفظ "داش علی" حتی از گرمای اتوبوس هم برایش مطبوع تر است.
- احمد 12/03/86:دلم خیلی برای اون روزائی که ساعتها می تونستم باهات حرف بزنم تنگ شده ، علی احساس می کنم خودمو نمی تونم پیدا کنم ، دلم می خاد تنهای تنها باشم.
و پیغام بعدی...
.
.
و پیغام بعدی...
.
.
آقای ذکاوت به آینه ی قدی روبروی تختش که نگاه می کند می بیند که چشمانش سرخ شده است و سعی می کند چیزهای دیگر را نبیند . می خواهد بخوابدو با کلاه هم که نمی شود خوابید . صداي اذان را كه ازپنجره مي شنود به ساعتی که بر دیوار سمت راستش آویزان است نگاه می کند . ساعت از 4 گذشته است . چراغ را خاموش می کند و تا صبح در رختخوابش نمی خوابد.