امروز که در چهار باغ قدم می زدم مادری را دیدم که در شلوغی پیاده رو دست فرزندش را گرفته بود و با سرعت راه می رفت. بچه که سرعتش به مادر نمی رسید همراهش کشیده می شد و می دوید. به یاد آن سال افتادم که رفته بودیم مشهد. یادت هست؟اینرا برایت نگفته بودم .نزدیم اذان مغرب بود وتو که عجله داشتی مرا در بازار رضا می کشاندی به دنبالت. از بس خسته شده بودم یک لحظه دستم را از دستت رها کردم و آرام گرفتم. نفسم که تازه شد از سر بچگی مشغول تماشای مغازه ها شدم ،عطر فروشی،آبمیوه فروشی با آن ظرفهای بزرگ شربتهای رنگارنگ وخاکشیر با آن دانه های معلق در آب، دوره گرد تسبیح فروش با انواع تسبیح وانگشترهای عقیق، ادویه فروشی که بوی زعفرانش هنوز در دماغم است وخیلی مغازه دیگر. انگار از آن دوران دوست داشتم تماشا را، تماشای مکانها و مردم را. خودم هم نمی دانم چه چیزشان جالب است برایم، صورتشان، لباسشان، رفتارشان.هنوز هم این عادت را دارم . گاهی می روم چهارباغ ، روی یکی از صندلی های بلوار می نشینم و آمدو شد مردم را تماشا می کنم. دختری که با ترس یا ناز در کنار پسری راه می رود و زیر چشمی نگاهش می کند و همیشه لبخند بر لب دارد. بچه مدرسه ایها که به بهانه ای از مدرسه فرار کرده اند و برای خودشان، سر خوشانه قدم می زنند و گاهی هم همدیگر را سر کار می گذارند یا تازه عروس و دامادی که تنها یا با چند زن دیگر پشت ویترین مغازه های طلا فروشی یا پارچه فروشی مشغول انتخاب حلقه ازدواج یا پارچه های لباس عروس اند و خدا می داند که هر کدامشان به چه چیزها فکر می کنند، دختر به سرویس طلای عروس فلان فامیل دور و نزدیک یا مدل لباس مناسب مهمانی پس از عروسی شاید و پسر به قیمتها یا خلاص شدن از این وضع و رفتن به زیر یک سقف و نان و پنیری با آرامش خوردن و کنار هم خوابیدن وشاید هم بوسه ای...
نمی دانم چرا آن روز اصلا متوجه نشدی که من دستت را رها کردم، از تر س خدا بود که باید میرفتی برایش نماز می خواندی یا شاید هم دلت برای بابا تنگ شده بود که حوصله گشتن در بازار را نداشت و آنروز تنهایت گذاشته بود وقرار شده بود ربع ساعت مانده به اذان مغرب ، سر میدان آب ببینیش و با هم برویم حرم. بعد از نماز هم قرار گذاشته بودیم برویم کوه سنگی ، همانجا که بابا دیزی هایش را خیلی دوست داشت و هر بار که می رفتیم مشهد، حتما سری می زد به آنجا.
مغازه ها نیم ساعتی سر گرمم کردند. بعد ترس از تنهائی شروع شد. انگار تازه نبودت را احساس کردم. پی کسی می گشتم که دستش را بگیرم یا دستم را بگیرد. دست آدم بزرگها را که نمی شد گرفت آخر گفته بودی نباید با غریبه ها حرف بزنم پس گشتم دنبال کسی مثل خودم. دختری سه چهار ساله مثل خودم سر گردان بود. چشمان کشیده ترکمانی داشت و موهای مشکی بلند بافته شده که از دو طرف سرش آویزان بود. رفتم جلو و دستش را گرفتم و اسمش را پرسیدم. جواب نداد! گفتم: تو هم مادرت را گم کرده ای؟به چشمانم خیره بود و باز هم جواب نداد! پرسیدم: زبان نداری؟ جواب نداد! من هم خسته شدم و دیگر چیزی نپرسیدم. وجودش کافی بود برایم.همین طور دست در دست هم یک سا عتی در بازار گشتیم. حسابی که خسته و گرسنه شدم باز به یاد تو افتادم و بابا.
بر روی سکوی مغازه ای نشستیم . دختر چشم ترکمانی که او هم خسته شده بود به من تکیه کرد و پس از چند دقیقه خوابش برد. سرش را بر روی زانویم گذاشتم. حسابی ترسیده بودم و می خواستم گریه کنم اما نمی شد. آخر دختر چشم ترکمانی خواب بود و اگر بیدار می شد و گریه مرا می دید گریه اش می گرفت. تازه من از او بزرگتر بودم و باید از او مراقبت می کردم.
نیم ساعتی که گذشت رهگذری با عبائی بر دوش و تسبیحی در دست کنارمان ایستاد و پرسید که چرا آنجا نشسته ایم؟ گفتم :مادرم را گم کرده ام . پرسید که این دختر خواهرت است؟ گفتم :نه. دختر را بغل کرد و همانطور که خواب بود برد. هیچ وقت نفهمیدم او که بود اما دیگر می توانستم گریه کنم و گریه هم کردم. انگار اثر بخش هم بود و چند دقیقه بعد تو و بابا آشفته سر رسیدید. تو مرا در آغوش گرفتی، بوسیدی و اشکهایم را پاک کردی.
